|
«اليس الصبح بقريب؟»... محزون مباشيد... کسي ميآيد که آمدنش پايان تمام ظلم است در زمين. کسي ميآيد که بايد بيايد و آمدنش را خوبان عالم بشارت دادهاند و انتظار کشيدهاند...
|
|
آخرالامر موقعي که بني صدر آماده رفتن به محل سخنراني خود بود، حسين با صراحت تمام رو کرد به او گفت:آقاي بني صدر! بنده نه خودم به شما رأي ميدهم، نه اجازه خواهم داد يک نفر از رفقا و نزديکانم به نفع شما رأي بدهد!...
|
|
عبدالرضا در حالی که به شدت مجروح شده بود و از نقاط متعدد بدنش خون جاری بود، دائماً میگفت خدایا مرا زنده مگذار. خدایا مرا به منصور برسان، خدایا مرا شهید کن....
|
|
با کاروانی به راه افتادید که شعارش لبیک یا فاطمه بود تا بی وفایی مردم جاهل مدینه تکرار نشود؛ تا کسی درب خانه وحی را به آتش نکشد...
|
|
مناطق زیادی از جبهههای جنوب کشور امروز یادمان حضور صدها نفر از رزمندگان سالهای جنگ تحمیلی عراق به ملت ایران است....
|
|
صداى شكستنم سكوت دشت را برهم زد و ناگهان سوت خمپارهاى از تو پرندهاى ساخت تا در دل آسمان، صداى بال زدنت را همه بشوند. راستى فرمانده، وقتى كه رفتى بوى ياس، دشت را پر كرد.
|
|
نکته بسیار جالب این واقعیت است که به گفته پدر شهید ، پیکر شهید ˈحمید ادیبیˈ در مکانی به خاک سپرده شده که در کودکی محل بازی شهید بوده است....
|
|
بسیاری از آنها از ساعات ابتدایی صبح خود را به یادمان شهدای شلمچه رسانده بودند و پس از زیارت مزار شهدای شلمچه به نقطه صفر مرزی عزیمت تا خود را برای استقبال پرشور آماده کنند...
|
|
آنها برای اینکه این امید شکسته شود تصور میکنند با این شهادتها میتوانند یک چراغ را خاموش کنند در حالی که این حرکت و شهادت نه تنها چراغی را خاموش نمیکند، بلکه چراغهای دیگری را هم روشن میسازد...
|
|
محمود از کار خسته نميشد، يک جمله معروف داشت که همرزمانش مکرراً آن را شنيده و در ياد دارند و آن، اين بود که: «وقتي خسته شدي تازه اول کار است.» تقيد عجيبي به زيارت عاشورا داشت و دعاي عهد ذکر هر روز او بود....
|
|
مشهدي عبدالحسين خصوصياتي داشت که هر کسي نداشت؛ غيرت و گذشت، معرفت و انسانيت بياندازه داشت و بسيار با گذشت بود. علي وار زندگي ميکرد...
|
|
مظاهر ضد ديني و ضد ارزشي اگر ميديد خيلي اذيت ميشد و فوق العاده جلوي اين چيزها ميايستاد. يعني براي حسين هيچ فرقي نميکرد بزرگي است يا کوچکتري، امر به معروف و نهي از منکرش را به صراحت انجام ميداد....
|
|
بدون شك اگر از هر رسانه داخلي و خارجي بپرسند كه كدام چهره ايراني را براي گفت و گو انتخاب مي كنيد، نام او در فهرست خواهد بود. البته شايد هم نباشد! چرا كه اهل رسانه خوب مي دانند او اهل مصاحبه نيست. تعجبي هم ندارد، او فرمانده رزمندگاني ...
|
|
بچهها ميخواستند او را با خود عقب ببرند ولي او حاضر به اين کار نشد و به ما دستور داد او را پشت به کوه و رو به دشمن بنشانيم و خود سريعا عقب نشيني کنيم. ما منطقه را ترک کرديم در حالي که با دوربين ميديدم محمدرضا تا آخرين فشنگش دفاع ...
|
|
«...و بعد آقاي سيدعلي اندرزگو مرا در مدرسه علمي گذاشتند و به من فرمودند: مهدي اميدوارم که خون شهيدان را راهنماي خود نمايي. به همين واسطه بنده تصميم گرفتم که کلام اين شهيد عزيز را دنبال کنم تا به پايان برسم که پايان اين کلام شهادت ...
|
|
ما به سمت بغداد پرواز کردیم. تقریباً ۱۵ کیلومترى بغداد بودیم که با دیوار آتش و پدافند دشمن روبهرو شدیم و در همین فاصله چند گلوله به هواپیماى ما برخورد کرد.....
|
|
هيچ سلاحي دم دستم نبود؛ حتي يک چوب ساده. رفتم سمت بادروج. ۲۰ متري اش رسيده بودم. درگير بود. تعداد زيادي از نيروهاي آل سعود دورهاش کرده بودند و داشتند او را ميزدند.....
|
|
آقا رجبعلي ميگفت: من فكر ميكنم اين بچهها و بچههاي مثل اينها را خدا ساخت تا از انقلاب و كشورشان دفاع كنند. اينها هيچ كدام نظر مادي نداشتند....
|
|
محمدرضا هميشه با وضو بود، با خدا بود، هيچ گاه نمازش ترك نشد، مسجد جمكرانش هميشگي بود. روضه امام حسينش ترك نميشد، او با دستش اشكهايش را به سر و صورتش ميكشيد. گاهي هم كه آب نبود، آب جيرهبندي شده و سهم آشاميدنش را جمع ميكرد و ...
|
|
براى جانبازان هر نفسى كه مىرود راستش نه ممد حيات است و نه مرفه ذات .اين را مىتوان از خس خس سينههاى خالى از كينهشان فهميد. چه داغى از اين بالاتر كه براى نفس كشيدن هم بايد زجر كشيد و ....
|
|
هر سال خبر انهدام و خسارت خوردن يکي از يادگارهاي سالهاي انقلاب و جنگ منتشر ميشود، کمي دور و برش سر و صدا ميشود. دو-سه تا پاسکاري از اين مسئول به آن مسئول انجام ميشود و پرونده ماجرا مختومه ميگردد....
|