Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 116431
در گفت‌وگو با جانبازی از مدافعان حرم‌آل‌الله، مطرح شد:
حال‌وهوای رزمندگان مدافع حرم در این روزها
ملیّت مهم نیست همه در سوریه تابع حضرت آقا هستند
شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۰۰
 
وقتی جهاد شیرین شد. جراحاتش نیز شیرین می‌شود، بالاخره اول به خاطر خدا و دین اسلام است، دوم این جنگ، جنگ دفاع از اعتقادات و دفاع از حرم اهل‌بیت علیهم‌السلام است. مطمئناً اگر به حضور ما نیاز باشد دوباره می‌روم...
پایگاه خبری انصارحزب‌الله: شوق دفاع از حرم آل‌الله و کسب مدال پر افتخار “مدافع حرم” این روزها در دل خیل عظیم جوانان شهادت‌طلب ایران اسلامی موج می‌زند. چرا که عشق به شهادت و جهاد در راه اسلام ناب محمدی(ص) سال‌ها بلکه قرن‌هاست که در دل مردمان این دیار شعله‌ور است. و این‌گونه است که این اشتیاق مرز نمی‌شناسد. روزی در فکه، شلمچه و بازی‌دراز است و روز دیگر بوسنی و هرزگوین و روز دیگر غزه و لبنان و امروز در سوریه متجلی است.

در این مجال پای صحبت‌های جوانی رزمنده نشستیم که عشق به اهل‌بیت علیهم‌السلام و شهادت او را به سوریه رساند، جوانی با انگیزه که اگر دیروز در دوران دفاع مقدس امکانی برای حضور نداشته است ، اما امروز می‌تواند سلاحی در دست بگیرد و با دشمنان اسلام در جبهه‌ای از محور مقاومت مقتدرانه دفاع نماید. امروز سربلند از رزمی مقتدرانه با بالی شکسته، اما سربلند به میهن برگشته و باز می‌گوید: تا جانی ناقابل در بدن دارم در قتال با دشمنان اهل‌بیت علیهم‌السلام از پا نخواهم نشست.

برادر پاسدار«حجت الله دوستی» از دیار مقاوم دزفول به سوریه اعزام شد تا به تکلیف خود عمل نماید، روستازاده‌ای که جهاد را با آگاهی انتخاب و رخت پاسداری از ارزشها را با افتخار به تن کرده است و در روز تاسوعای حسینی در دفاع از حرم حضرت زینب(سلام علیها) با افتخار به جانبازی نائل آمد و امروز مفتخر است و به او می‌گویند: “جانباز مدافع حرم”. متن ذیل گفتگوی صمیمی ما با این دلاور جانباز مدافع حرم است:


ابتدا خودتان را معرفی کنید؟ از کجا به سوریه اعزام شدید؟ آیا در زمان دفاع مقدس در جبهه حضور داشتید یا خیر؟

بسم الله الرحمن الرحیم، اینجانب ستوان یکم پاسدار حجت الله دوستی، فرمانده گروهان دوم ،گردان تکاور لشکر عملیاتی ۷ ولی‌عصر(عج) خوزستان هستم و از همین یگان به سوریه اعزام شدم. در زمان جنگ به دلیل اینکه سن و سالی نداشتم حضور نداشته ولی از کودکی در مسجد و سپس عضو بسیج شهرک امام خمینی(ره) دزفول بودم.

درچه تاریخی به سوریه اعزام شدید و انگیزه‌تان جهت حضور چه بود؟

بنده در تاریخ ۱۶ مهرماه ۹۴ چند روز مانده به ماه محرم به همراه تعدادی از رزمندگان به سوریه اعزام شدیم، البته من چندین بار اعلام آمادگی خودم را به شکل دواطلب به مسئولان داده بودم، تقریباً از سال گذشته مرتب پی‌گیر اعزامم بودم و چه انگیزه‌ای بالاتر از اینکه به عنوان مدافع حرم حضرت زینب(س) به سوریه اعزام شویم؟! این حضور باعث افتخار هم خودم بود و هم خانواده‌ام. چندبار این اعزام به دلایلی لغو شد و خدا می‌داند که هربار که به ما اعلام می‌کردند که اعزام لغو شده است، انبوهی از غم بر دل ما می‌نشست و بسیار غمگین می‌شدیم. ما با اشتیاق و با آگاهی کامل و با عشق در این میدان حضور پیدا کردیم، همه بچه‌هایی که به سوریه رفته‌اند اینگونه بوده‌اند، این نبود است که ما به دلیل اینکه یک نیروی نظامی هستیم دستوری در کار باشد، ما با اعتقاد در این راه گام گذاشته بودیم، این راه شکست ندارد و عزت اسلام و انقلاب را به همراه دارد حتی اگر شهید می‌شدیم.

انگیزه حضور در سوریه را می‌توان اینگونه بیان داشت که:۱- دفاع از حرم مطهر حضرت زینب و حضرت رقیه و حضرت سکینه در برابر متجاوزین تکفیری۲- حفظ محور مقاومت که سوریه در حفظ و انسجام این محور نقش اساسی دارد ۳- دفاع از مظلومینی که در سوریه آماج خیانت گروهای تکفیری و اجیرشدگان سران عرب منطقه شده بودند. که دفاع از مظلومین و مسلمانان از آرمانهای انقلاب و از مأموریت‌های سپاه پاسداران می باشد.

شما در عملیات محرم -که در رسانه ها از آن به عنوان عملیات آزادی حلب یاد می شود- حضور داشتید؟

بله، عملیاتی که در آنجا صورت گرفت در دو مرحله بود که به اسم «والعادیات ۱» و«والعادیات۲» انجام گرفت که ما در والعادیات۱ ،تحت عنوان نیروی احتیاط وارد عمل شدیم.

خانواده شما مانع رفتنتان به سوریه نشدند؟نظر همسرتان و یا پدر و مادرتان چه بود؟

شاید باور نکنید، اولین بار که قصد خودم را جهت اعزام به سوریه بیان کردم، ابتدا همسرم راضی نمی‌شدند اما بعد که اهداف و انگیزه‌های خودم را توضیح دادم ایشان راضی بودند. پدرم و برادرم که اصلاً مخالفتی نداشتند، بالاخره ما در فضایی بزرگ شدیم که دفاع از اعتقاداتمان حرف اصلی را می‌زند، ما از کوچکی در مراسمات عزاداری حضرت اباعبدالله(ع) حاضر بودیم و امروز بهترین زمانی است که در عمل نیز عشق خودمان را به حضرت اباعبدالله(ع) و ارزشهای اسلامی ثابت کنیم. مادرم بالاخره به خاطر آن نگاه مادرانه و عاطفی که دارند را موقع اعزام نگفتیم ولی اکنون خوشحال است که فرزندش مدافع حرم بوده است. بالاخره من راه خودم را انتخاب کرده بودم.



نحوه برخورد مردم سوریه با رزمندگانی که از کشورهای دیگر آمده بودند از جمله نیروهای ایرانی چگونه بود؟

ما ارتباط مستقیمی با مردم نداشتیم ولی حداقل آنهایی که با ما ارتباط داشتند و یا بعضاً که به شهر می‌رفتیم بسیار گرم و با احترام برخورد می‌کردند. به خصوص دید خوبی نسبت به برادران ایرانی داشتند.

در چه محوری مستقر شدید؟

ما همان روزی که وارد سوریه شدیم، ابتدا یک توضیحاتی به ما دادند و بعد به زیارت مرقد حضرت رقیه(س) رفتیم و سپس توفیق زیارت حرم حضرت زینب(س) نصیب ما شد موقع حضور در حرم یک حس خاصی همه وجود ما را گرفته بود، حسی غریب که اشک در چشمان حلقه زد، احساس غرور می‌کردیم که حضرت زینب ما را قبول کرد. بعد در حومه حلب مستقر شدیم که در اصطلاح محلی به اطراف و حومه شهر “ریف” می گفتند و ما در اصل در “ریف حلب” مستقر بودیم.

وضعیت امنیت در زینبیه و اطراف حرم چگونه است؟

آنچه ما دیدیم و فرماندهان می‌گفتند الان امنیت در دمشق حکم فرماست و در دور حرم نیروهای مردمی کاملاً مستقر هستند، تامین امنیت به عهده نیروهای مردمی است، لایه‌های امنیتی خوبی در شهر به ویژه در نزدیکی حرم مستقر هستند به گونه‌ای که هر صدمتر یک نیروی مردمی مسلح حضور دارد. خدا را شکر مشکلی فعلاً حرم را تهدید نمی‌کند.

 روحیه نیروهای حاضر در سوریه چگونه است؟آیا شما با نیروهای مبارزی که از کشورهای دیگر آمده بودند ارتباطی داشتید؟ یا خیر؟

روحیه که عالی بود. وقتی آدم با اشتیاق و با اعتقاد برای رفتن پی‌گیری می کند، مگر می شود آنجا روحیه نداشته باشد؟! آنجا فضای با نشاط و روحیه بخشی ایجاد کرده بودند، مثل دوران دفاع مقدس مجالس ذکر و دعا و مرثیه بود و حال وهوای خوبی در بین رزمنده‌ها وجود داشت. ماه محرم و دهه اول محرم که اشتیاق و روحیه بچه‌ها را دو برابر کرده بود.

ارتباط با برادران غیر ایرانی نیز خیلی خوب بود، ما در آنجا سه تیپ غیر ایرانی داشتیم:۱ -تیپ فاطمیون که برادران افغانی بودند۲ -تیپ زینبیون که پاکستانی بودند
۳ -تیپ حیدریون که برادران عراقی بودند.

اینها هیچ فرقی با بچه های ایرانی نداشتند، بسیار زحمت‌کش و پرتلاش و شجاع و با روحیه بودند،باید در بین آنها باشی تا این نکته را درک کنید، تابع و عاشق ولایت و رهبری حضرت آقا بودند. موقعی که من زخمی شدم بچه های افغان امدادگر بودند،خیلی محبت می کردند و مثل پروانه دور ما می گشتند.

این نیروها به صورت یکپارچه تحت فرماندهی یک قرارگاه و یک فرمانده عمل می کردند و یا مجزا؟! در عملیات مستقل عمل می کردند و یا ادغامی با شما بودند؟

خیر، فرماندهی کلی به عهده ایرانی‌ها بود؛ اما به هرحال به خاطر لهجه و نیز موارد دیگر، در محورهای عملیاتی هر تیپ مستقل عمل می‌کرد، البته همه ما در یک جبهه امّا با فواصل از هم عمل می کردیم و ما با نیروهای دیگر ادغامی نداشتیم، یگان عمل کننده ما همگی ایرانی بودند.

تعامل نیروهای نظامی سوری(ارتش)با شما چگونه بود؟

این عملیاتی که ما حضور داشتیم کاملاً تحت اختیار ما بود وارتش سوریه دخالت کمتری در عملیات داشت، بیشترآنها در امر ترابری نیروها و مهمات و پشتیبانی همکاری می کردند، که آن هم کاملاً گزینش شده انجام می شد. به هرحال ارتش سوریه به تنهایی نمی‌تواند در برابر تکفیری‌ها مقاومت کند.

شما در چه محوری و در چه زمانی زخمی شدید؟

بنده دقیقاً عصر روز تاسوعا حدود ساعت ۴ بعدازظهر اول آبان از ناحیه پا و دست و صورت مجروح شدم و بعد از ۴ روز به ایران منتقل و در بیمارستان بقیه‌الله بستری شدم و بعد از چند روز به دزفول بازگشتم.

در عملیات والعادیات ۱ ما در دو جبهه عمل می کردیم یکی جبهه جلو و دیگر جبهه پهلوی راست بود. که ما در تلاقی این جبهه در حال رزم بودیم که من آنجا مجروح شدم.

خاطره‌ای اگر از این مدت حضورتان دارید بیان کنید؟

یکی از همرزمان من بنام احسان کریمی که اصالتاً کرمانشاهی است اما مدت زیادی است که در اهواز زندگی می کند، ایشان وقتی اهواز بودیم وچند روز به اعزام سوریه مانده بود؛ یک شب قبل از اذان صبح خوابی می بیند که جالب است، احسان خوابش را اینگونه برایم تعریف کرد: من و تو باهم به گلزار شهدا رفته بودیم انگار مراسمی در گلزار برپا بود و جمعیت زیادی در این مراسم حضور داشتند، که دیدم دو نفر از شهدا در این جمع شلوغ آمدند و دست من و تو را گرفتند و با خود بردند. خلاصه موقعی که به سوریه آمدیم و عملیات شروع شد کریمی می گفت باید همیشه باهم باشیم ، اگر قرار است شهید شویم باهم شهید بشویم. و جالبی این خواب این بود دقیقاً من و آقای کریمی باهم در این محور مجروح شدیم ، شب قبل از حادثه مجروحیت نیز حرز امام جواد را به دست من داد.

ایشان از ناحیه چشم آسیب شدیدی دیدند، یکی از چشم هایش ۸۰درصد بینایی را دارد ولی احتمالاً یک چشم دیگرش را تخلیه نمایند،که انشاءلله با دعای مردم ایشان دوباره سلامتیش را به دست آورد.

 اگر جراحات شما برطرف شود، دوباره حاضرید در میدان جهاد حاضر شوید؟

وقتی جهاد شیرین شد. جراحاتش نیز شیرین می‌شود، بالاخره اول به خاطر خدا و دین اسلام است، دوم این جنگ، جنگ دفاع از اعتقادات و دفاع از حرم اهل‌بیت علیهم‌السلام است. مطمئناً اگر به حضور ما نیاز باشد دوباره می‌روم، ما راه خود را انتخاب کردیم، شهادت در راه اسلام و آرمانهای اسلامی افتخار هر شیعه‌ای است. الان می بینیم که جبهه مقابل ما، یزیدیان هستند با همان مرام و روش؛خوب با این وضعیت بسیار حلاوت دارد که در مقابل جبهه یزیدیان بجنگیم و از حرم حضرت زینب(سلام‌الله علیها) و اعتقاداتمان دفاع کنیم.

 در پایان چنانچه سخن یا توصیه‌ای در نظر دارید، بفرمائید؟

می‌دانم خیلی از جوانان مشتاق حضور در جبهه مقابله با تکفیریها و داعش هستند، امّا در کشور خودمان نیز جبهه مقابله با استکبار مهیا است، اگر نمی توانند در جببه رزم نظامی حضور پیدا کنند اکنون جبهه جنگ نرم مهیا است جهاد در این جبهه نیز دست کمی از آن جبهه ندارد. در این جبهه نیز باید مردانه ایستاد و جلوی تهاجم فرهنگ را گرفت. الحمدالله روحیه انقلابی در مردم ما وجود دارد من در مدتی که در بیمارستان تهران بستری بودم جوانان زیادی که مطلع شده بودند به عیادت ما آمدند و با اشتیاق و احترام با ما برخورد می کردند که اینها نشان از حفظ ارزشها در جامعه ما است که البته باید با برنامه ریزی وحضور درصحنه و آمادگی این روحیه را تقویت کنیم.