Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 21252
برای مادر شهیدان جنیدی
بـرتـر از ایثـار
پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۲۲
 
ياد امّ وهب ِ کربلا زنده شد که چون سر فرزندش را به او بازگرداندند تا او را بشکنند، سر فرزند را به‌سمت دشمنان افکند و گفت از مرام و مسلک ما به دور است هديه اي که در راه خدا داده‌ايم باز پس ستانيم؟
پایگاه خبری انصارحزب الله:دلم نجواگر است که اين سطور را با جمله آشناي «به‌نام الله، پاسدار حرمت خون شهيدان » بيا غازم تا حال و هواي امشبم بهارانه گردد... چونان هشت بهار حماسه... 

به ياد بياورم شهيد را. به ياد بياوريم شهدا را و حرمتي که خونشان به عمر روزگاران دارد؛ خونهايي که بلاشک از عظمت «ثارالله» نشان يافته است... آن هم امشب که تراکم کلمات و واژگان مانع طيران قلم سالک مي‌شود! 

امشب، عبدالحميد گونه و رضا سان و چونان محمد و به مانند نصرالله جنيدي به عالمين خواهم نگريستن و در اين نگريستن تو را هم سهيم خواهم کرد. 

مگر نه آنها و همه قبيله بزرگ شهيدان انواري هستند که خود را به‌اندازه باور هر کس در آيينه جان مي‌نمايند؟
«حب‌ّ‌الحسين عليه‌السلام» شبهاي زيادي ما را به ميهماني شهيدان فراخوانده است و... امشب؛ در آيينه جانمان انوار برادران شهيد جنيدي تجلي خواهد کردن و در اين سير مادر شهيدان ما را قافله سالار است. 

ما را قافله سالار است مادر شهيدان؛ و چرا نباشد، وقتي هر زخم که بر جان فرزندانش نشست ابتدا بر قلب و جان او نشست و مگر جز اين بود که با ديدن او آنگاه که از يوسف گمگشته‌اش « محمد» مي‌گفت که سالهاي سال پيداي ناپيدا بوده و او تفسيري زينبي از اين ماجرا داشته و گفته بازگشتن پيکر شهيدان هم بعدها عاشورا خواهد کردن در دلهاي احرار، ياد امّ وهب ِ کربلا زنده شد که چون سر فرزندش را به او بازگرداندند تا او را بشکنند، سر فرزند را به‌سمت دشمنان افکند و گفت از مرام و مسلک ما به دور است هديه اي که در راه خدا داده‌ايم باز پس ستانيم؟ 

با او که همنشين گردي، رنج جا ماندن از عاشوراي حسين بن علي عليه‌السلام برايت مي‌کاهد و زخمهايت اندکي از سوزش مي‌افتند؛ که او از عاشورا تفسير روشني دارد اما نه چون من و تو در واژه و کلمه و جمله... بل در عمل و دل آرام و مطمئن و موقن. 

و در اين بين دلم نمي‌آيد ننويسم از مرد مردستان جهاد و معنويت و غيرت؛ «حاج احمد آقاي جنيدي» پدر شهيدان جنيدي که وقتي تعريف مي‌شد در بيان ديگران، تو گويي سالهاست که او را مي‌شناختيم و به عظمت و بزرگي و خوبي او معترف بوديم... تو گويي در مجلس گفت و‌گوي از شهيدان، او هم حضور داشت و ديرآشنايمان بود، با آنکه پيش از اين هرگز او را نمي‌دانستيم! 

به ياد واژگان سيد مرتضي افتادم که خطاب به جانبازي که سخت مشتاق گمنامي بود مي‌سرود: ايکاش مي‌شد تا تو را در مأمن گمنامي ات رها کنيم و بگذريم اما اي عزيز، اجر تو در کتمان کردن است و اجر ما در افشا کردن، تا تاريخ در افق وجود تو قله‌هاي بلند تکامل انساني را ببيند... 

و دلم خواست همين خطابم باشد با پدر شهيدان جنيدي... که اينک در جوار فرزندان خويش که اصحاب امام عشقند آسوده و عند ربهم يرزقون است...
و دلم خواست امشب زبان گوياي مادر شهيدان جنيدي باشم و گوش شنواي صوت ملکوتي پدر شهيدان جنيدي؛ تا فرياد کنم کلمات مقدس آنان را براي عالمين... 

آيا مي‌داني سرّ اين همه صبر و ايثار اين پدر و مادر چيست؟!
اين پرسشي است که فقط دلت مي‌تواند جواب دادن!
به‌ياد داري آنگاه که برادر جوزي از مادر شهيدان خدمتي پرسيد اگر نه براي اسلام مي‌بود، آيا از فرزندانت مي‌گذشتي؟ و مادر شهيدان خدمتي جوابش اين بود: نه. و اين دليلي بود براي آنکه بهترين فرزندان امت نه براي آب و خاک که براي خدا و اعتلاي کلمه حق و دين اسلام روانه ميادين جهاد شدند که اسلام فرا سرزميني است و قلمرو و مرز نمي‌شناسد... 

به ياد داري با تو از کلام مادران شهيد جنيدي گفتم که از گمگشتگي‌هاي کلانش مي‌گفت و جست‌وجو مي‌کرد آب گوارايي تا آنکه به کوثر کلام امام روح‌الله رسيد و آرام گرفت؟ 

اين بود سرّ شريف صبر و ايثار مادر و پدر شهيدان جنيدي؛ «ولايت»... که آنها در منظومه شيدايي مي‌درخشند؛ باشکوه و زيبا. 

پيشتر با تو از شيدايي بسيار سخن گفتم که من و تو هم طالبان شيدايي گشته‌ايم و شبهاي فراواني از خويش دل کنده‌ايم و گذشته‌ايم... 

مغناطيس حب‌ّ‌الحسين عليه‌السلام براده‌هاي جانمان را طالب شيدايي حقيقت نموده است و سر از کربلا آباد عالم درآورده‌ايم و اينگونه به آب رسيده‌ايم... 

و مپندار که در اين سير هر کس را شيدايي دهند و مپندار که پدر و مادر شهيدان جنيدي اين مقام و مرتبت که دارند سهل و آسان به‌دست آورده‌اند که در اين آشفته روزگاران غيبت ولي الله الاعظم عليه‌السلام، که لغزشها فراوانند و قليلند آنها که استقامت مي‌کنند و در طريق حق آن به آن ثبات و صبر بيشتر و بيشتر مي‌کنند، در اين فتنه باران زمانه رنگ رنگ و در بازار خدا فروشي و دنيا طلبي اهل دنيا، آنها مصداق شريفه « انّ الذين قالوا ربنا الله ثمّ استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الّا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه‌ التي کنتم توعدون » و اهالي ولايتند و در باور خويش « کانهم بنيان مرصوص.»
مگر نديدي حال مادر شهيدان را، آنگاه که از حضرت آقا مي‌گفت و مگر نشنيدي که شيدايي در کلامش موج مي‌زد وقتي مي‌گفت آقا، آقاست، کسي از آقا جدا نشود؟ 

مگر نه که اين شيدايي نتيجه سلم است و تنها سلمان و آنها که در طريق ولايت استوار و ثابت قدمند تالي تلو علي عليه‌السلام مي‌مانند؟ 

نصرالله و محمد و رضا و عبدالحميد جنيدي حيات مادر و پدر خويش بودند اما دليل حياتشان نبودند! دليل حيات آنان ولايت بود که هماره ريشه در عاشورا دارد. 

و ديگر چه جاي عجب دارد اگر پدر و مادرشان هر چهار ِ آنان را براي دليل حيات خويش اهداي حضرت دوست نمودند؟ 

آخر، شيدايي که نباشد حيات هم بي‌فروغ است و جلوه اي از بود ندارد و همه‌اش شبيه بودن است... به ياد داري گفتم مادر شهيدان جنيدي با آن صبر جميل که دارد و با آ نهمه ولايتمداري حقيقتاً از آيات عظماي انقلاب خميني بزرگ است؟ 

آري، آنان ( او و همسرش ) هر دو از آيات عظماي انقلابند و اگر خواستي به چشم ببيني يکي از همين آيات بزرگ را با مادر شهيدان ساعتي و حتي دقايقي همکلام باش تا جلوه جام را ببيني و مفهوم کلامم را دريابي... 

مگر نديدي که آخرالزمان و فتنه‌هاي هزار در هزار چه سان غربال نمود آدميان را و خوب و بد جلوه نمود؟ مگر نديدي آنها که ادعاها داشتند چگونه در امتحان تسليم نمره نياوردند و مصداق حبطت اعمالهم گشتند؟ 

مگر نديدي قليلي بر سر باورهاشان مردانه ماندند و نلغزيدند؟
مادر شهيدان جنيدي نيز از هم آنان بود که ماند و نلغزيد... 

آري برادر! اهالي ولايت غريبند و گمنام و به قول سيد مرتضي گمنامي آنها تکليفشان است و افشاي آنان تکليف ما، تا تاريخ در افق وجود ايشان قله‌هاي بلند تکامل انساني را ببيند... 

دلم براي کلام اماممان تنگ است. تو چطور؟! با کلام او دل آرام کنيم که امشب از فهم معناي صبر پدران و مادران شهيدان در تحيريم! 

«مسئله قرباني فرزند يک باب است که به حسب البته ديد بشر مسأله مهمي است لکن آن چيزي که مبدأ اين عمل مي‌شود آن چيزي که مقابله ما بين پدر و پسر را در آنجا متحقق مي‌کند، اين يک مسائل قلبي و روحي و معنوي است فوق اين مسائلي که ماها مي‌فهميم. ما همه مي‌گوييم که ايثار کرد، قرباني کرد و واقعا اينطور بوده است. خوب مهم هم هست، لکن آيا در نظر ابراهيم عليه‌السلام هم ايثار بوده است؟ 

ابراهيم هم در نظرش اين بوده است که حالا يک چيزي، تحفه اي مي‌برد پيش خدا؟ اسماعيل عليه‌السلام هم در نظرش بوده که يک جانفشاني دارد مي‌کند براي خدا؟ يا مسأله اين نيست. اين مسأله اي است که تا نفسانيت انسان هست، خوديت انسان هست، ايثار اسمش هست، من ايثار مي‌کنم در راه خدا فرزندم را، من ايثار مي‌کنم در راه خدا جان خودم را، اين براي ما مهم است و زياد مهم است، براي ابراهيم نيست. 

مسأله اين، ايثار نيست. ابراهيم خودي نمي‌بيند تا ايثاري کرده باشد. اسماعيل خودي نمي‌بيند تا ايثار کرده باشد. ايثار اين است که من هستم و تو هستي و عمل من و براي تو و ايثار. اين در نظر بزرگان اهل معرفت و اولياي خدا شرک است در عين حالي که در نظر ما کمال بزرگي است، ايثار بزرگي است.» 

اين کلمات پير و اماممان براي هزار در هزار مرتبه ما را به ياد سخن مادر شهيدان کبيري انداخت که گفت: «خدا با شهادت فرزندم به ما هديه بزرگي داد...» 

و نگفت ما فرزندانمان را به خدا هديه داديم. و اينها همه براي آن بود که اين پدران و مادران شهدا شاگردان مکتب امام روح‌الله بوده‌اند و از کلام او مشق صبر کرده‌اند... 

حرفهاي مادر شهيدان جنيدي که تمام مي‌شد با خستگي جسمي و دردهاي فراوان که مي‌شد از نگاهش خواند ( و خودش مي‌گفت خون حسين عليه‌السلام ما را به حرکت وامي‌دارد و گرنه يک ساعت بيشتر سخن کردن از پايم مي‌انداخت ) حزين و زيبا مي‌گفت: « براي سلامتي امام زمان عجل‌الله فرجه و نائب بر حقش حضرت آقا صلوات »... و همين، خود، از هزاران کلمه و واژه که من بنويسم گوياتر بود و آيه محبت اين تبار به ولايت. و چه راست مي‌گفت و حب‌ّ‌الحسين عليه‌السلام دليل بودنهامان بوده عمري... 

آري... حب‌ّ‌الحسين عليه‌السلام سرّ شريف صبر زينب کبري سلام‌الله عليهاست و همه آنها که به او اقتدا کرده‌اند. 

آري، حب‌ّ‌الحسين عليه‌السلام و به راستي که «لايمکن الفرار من حب‌ّ‌الحسين عليه‌السلام». شب مي‌گذرد و سحرگاهان مائيم و نسيمي که مي‌وزد از کوي يار کربلا... 

نجواگر است ما را صوت نازنين سيد مرتضي: « وقتي اراده ما پرتو ايمان قلبي ماست، ديگر شهادت نه تنها از راه باز نمي‌دارد، که چراغ راه مي‌شود.» 

مي‌روشن گهر ميخانه را تاريک نگذارد
چراغ از خون گرم خود بود خاک شهيدان را
بهار حسن خوبان آب و رنگ از عشق مي‌گيرد
که دارد تازه شور بلبلان زخم گلستان را