Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 23899
سفرنامه دلي جامانده در جنوب ازخیل راهيان نور
پرواز درآسمان رهايي
يکشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۱۱
 
به‌راستي غواصان شهيدي كه ديگر پيكرشان برنگشت و جاودانه در آب‌هاي اروند مرواريدهاي گرانقدر ايثار شدند الآن ما را به نظاره نشسته‌اند. آنها آب‌هاي اروند را با دلدادگي خود سيراب كردند. اما چرا اروند هنوز خود را بر پيكره ساحل مي‌كوبد

و ناگهان آسمان وسعت گرفت 

پایگاه خبری انصارحزب الله: ساعت از نيمه شب گذشته است. كوله بار سفر مي‌بندم. با نگاهي به كوله‌ام از وجود دفتر و قلم اطمينان خاطر پيدا مي‌كنم. سفرهاي زيادي رفته‌ام اما اين سفر با ديگر سفرهايم فرق دارد. براي آغاز هر سفري پايم را به استواري درگام برداشتن و فكرم را به پويا و منسجم عمل كردن و قلمم را به نگارش صحيح وقايع فرامي‌خوانم. امشب حال و هواي دلم طور ديگري است... گفتم: دل! آري فهميدم! در اين سفر دل است كه دست به كار شده و قصد دارد هر آنچه چشم سر مي‌بيند و گوش مي‌شنود از محك ايمان گذرانده و با قلمي كه برجان مي‌نشيند بازنويسي كند. 

صحبت از جنوب سرفراز ايران است. بحث سرخ دفاع و مقاومت است. صحبت از شهيد است و اعجاز نامش. صحبت از زنان و مرداني است كه دل را به مسلخ عشق كشانيده‌اند و آن را هشت سال در پشت خاكريز و خطوط مقدم در وادي استقامت معتكف كردند تا يك به يك به معشوق رسيدند. همسفر كارواني، همه از جنس نورم. كارواني ازشهري خاكستري به سوي نور. مي‌خواهم بنويسم از همت حسيني سربازان امام كه با بصيرت، علم هدايت را افراشتند و جانانه «زين‌الدين» شدند و دين‌شان به اسلام و وطن را درميدان مقاومت و ايثار ادا كردند...
ازخود مي‌پرسم آيا مي‌توانم سر قلم ذهنم را طوري بتراشم كه مصور كننده روح بزرگ ايمان در پيكره ‌انديشه مقاومت شود؟ 

هنوز دفتر انديشه‌ام باز است كه ناگهان...
پنجم فروردين - مقصود تويي
پنجمين روز از سال جديد با نوازش گيسوان طلايي خورشيد بر پيكره خواب‌آلود شهر تهران شروع شده است. آخرين توصيه‌هاي مادرم را براي انجام يك سفر بي‌خطر در حالي كه حواسم بيشتر به جمع‌آوري وسايلم است؛ گوش مي‌دهم. قرار ما ساعت ۳۰/۶ مقابل بسيج ناحيه شهيد بهشتي است. بالاخره با عجله از خانه خارج مي‌شوم تا به ساير همسفران ملحق شوم. كنار در ناحيه مقاومت شهيد بهشتي، مسافران صحنه زيبايي را خلق كرده‌اند. دور هر ساك يا چمدان گروهي حلقه زده‌اند و فارغ از دنياي پرهياهوي ديد و بازديد اول سال با هم خوش وبش مي‌كنند. كودكان دنياي شادتري دارند. 

نيم ساعتي بعد اتوبوس ما از دورپيدا مي‌شود. اتوبوسي كه با تصاوير زيبايي از سرداران شهيد، بيشتر به كتابي سيار مي‌ماند كه محدوده استحفاظي‌اش مسير حركتمان است. ساك‌ها داخل اتوبوس چيده مي‌شوند. 

يكي يكي از زير قرآن رد مي‌شويم و با بوسه‌اي لبانمان را متبرك مي‌كنيم. آخرين فرد كه از زير قرآن رد مي‌شود بغض او هم مي‌تركد. مي‌گويند: او هم مسافر اين سفر بوده است اما حضورش در تهران؛ آن هم روزهاي اول سال ضروري‌تر به نظر رسيده است. با خود مي‌انديشم؛ مقصود تويي؛ كعبه و بتخانه بهانه... 

با حركت اتوبوس از ته دل نفس راحتي مي‌كشم. سفرم رسميت مي‌يابد و من بار ديگر به مشهد شهداي دفاع مقدس مي‌روم. براي اين توفيق بزرگ خداوند را شكر مي‌كنم. با نگاهي كوتاه به همسفرانم متوجه مي‌شوم آنها هم سپاسگزارند و در سكوتي كه بر لبان جاري كرده‌اند با شهدا و خداي شهدا صحبت مي‌كنند. برق چشمانشان، طلوع شكرانه ديگريست... ساعتي بعد كودكان در دنياي خود غرقند، بزرگترها يا مشغول صحبت‌اند و يا متفكر به جاده چشم دوخته‌اند...

وقتي دل‌هاي عاشق؛ پروانه مي‌شوند 

نماز ظهر و عصر را در سه راهي بروجرد مي‌خوانيم. جاده لرستان مانند پرنيان‌پوشي است كه در آغوش سخت كوهستان فرورفته است. هرچه در اين جاده پيش مي‌رويم؛ مناظر سرسبزتر و دل ما شادتر مي‌شود. نزديكي‌هاي غروب نماهنگي زيبا فضاي اتوبوس را به دهه‌هاي گذشته مي‌كشاند. برخي از همسفران كه از يادگاران دفاع مقدس هستند نيز با آهنگران زمزمه مي‌كنند. به دوكوهه نزديك مي‌شويم. اينجا ديگر شوق دل، چشم را طراوت مي‌بخشد، اشك‌ها سرازير مي‌شود، گونه‌ها خيس مي‌شوند و دل‌هاي عاشق، پروانه مي‌گردند. لاله‌ها منتظرند...ما داريم مي‌آييم.

طپش قلب بيشتر مي‌شود و تقريبا همه مسافران در حال راز و نياز هستند. در كاروان ما مادر و پدر شهيد، برادر و خواهر شهيد و حتي نوه شهيدي نيز حضور دارند. نزديكي‌هاي دو كوهه ديگر تاب انتظار به پايان رسيده است و صداي دلنشين اذان ما را بر آن مي‌دارد كه از اعماق دلمان خدا را صدا بزنيم و ممنونش باشيم كه مسير و مكاني اعلي را براي گذران تعطيلات روزيمان كرده است. لحظاتي بعد چراغ‌هاي پادگان دو كوهه نمايان مي‌شود. پادگان به نام سردار جاويدالاثر احمد متوسليان ناميده مي‌شود. 

ايستگاهي براي پرواز 

حسينيه شهيد همت حال و هوايي خدايي دارد. با صحبت‌هاي شمس‌الله كلهر يكي از يادگاران دفاع مقدس كه همسفر ما بود با دو كوهه و سرداران و دلاور مردي‌هاي رزمندگانش بيشتر آشنا مي‌شويم. او مي‌گويد: دو كوهه و بخصوص حسينيه‌اش مكان بسيار مقدسي است. در و ديوار ساختمان‌هاي اين پادگان حضور مردانه فرزندان و برادران شما را به عينه ديده و به خاطر سپرده‌اند.


خاك حسينيه سجده‌گاه بسياري از شهدا بوده است و ستون‌هايش راز و نيازهاي شهدا را شنيده‌اند. حسينيه دوكوهه بيشترين لحظات را با شهدا داشته و از آنها درس دلدادگي آموخته است. اين قطعه زمين، محل پرواز پرندگان سبكبال ۸ سال دفاع مقدس بوده است. 

ساعت ده شب است. همه با عجله به سمت حسينيه گردان تخريب در حال حركت هستيم. چه لحظات پراضطرابي است.رزم شبانه به صورت راهپيمايي در حال انجام است. جوان‌ترها ترس را تجربه مي‌كنند. بچه‌ها در آغوش والدين فرورفته‌اند وگاه دست‌هاي پدر را به محكمي مي‌فشارند. صداي انفجارها حتي بزرگترها را هم ترسانده است. مردان ميانسالي كه دهه‌هاي گذشته اين صداها و انفجارها را تجربه كرده‌اند، براي خود تجديد خاطره‌ها مي‌كنند و براي فرزندان روايتگر خاطرات مي‌شوند. به راستي با اين مستند ياد و خاطره رزمندگاني كه سال‌هاي پيش در اين مكان رزم‌هاي شبانه داشته‌اند زنده مي‌شود. شب از نيمه گذشته است كه از دوكوهه خداحافظي مي‌كنيم. 

ششم فروردين - نقاشي‌هاي يك چريك 

صبح ششمين روز فروردين ماه، از محل اردوگاه به سمت دهلاويه حركت مي‌كنيم. قصد رسيدن به جايي را داريم كه يكي از بزرگترين سربازان و ياران امام خميني(ره) درآن راه آسماني شدن را پيمود. به يادمان شهيد دكترچمران و همرزمانش مي‌رسيم. در آنجا ساختماني زيبا و عظيم ساخته‌اند كه عظمتش وامدار بزرگي و عظمت كارها و افكار شهيد چمران است.


نمايشگاه آثار دكترچمران بسيار ديدني است. اصلا فكرش را نمي‌كردم كه يك مهندس، يك چريك، يك مبارز، دلي نرم چون نقاش داشته باشد. به مخيله‌ام نمي‌رسيد كه دستان و بازوان قدرتمند كسي كه اسلحه بر دوش مي‌كشد و ماشين‌هاي مختلف نظامي را طراحي مي‌كند و مي‌سازد، بتواند اين چنين انفجار قلب را در تابلويي به نمايش بگذارد. نمي‌توانستم باور كنم، فكر و انديشه كسي كه دائما حول طراحي عمليات‌هاي چريكي است بتواند چنين برنامه‌هاي عاشقانه‌اي بنويسد. باورم نمي‌شد مردي كه بيشتر عمر خود را خارج از كشور گذرانده، توانسته باشد مدارك حضورش در سر جلسه‌ امتحان دوم دبستان را حفظ كند. 

چمران! انساني كامل و عاشقي وارسته بود. معلمي كه هنوز پادگان‌هايش مي‌تواند جاي حنجره صد معلم، كلاس درس انسانيت را اداره كند. پس از بازديد از نمايشگاه دكتر چمران و ديدن فيلم لحظات شهادت اين مرد بزرگ و قرائت فاتحه براي شادي روح او و يارانش به سمت هويزه حركت مي‌كنيم. 

هويزه؛ آرامگاه مردان 

در طول مسير، فكرم مشغول اين جمله زيبا از شهيد چمران است: «وقتي شيپور جنگ نواخته مي‌شود، مردان از نامردان شناخته مي‌شوند.»


و به راستي كه حقيقت همين است و بس. ديروزي نه چندان دور خائني در جنگ خود را رسوا كرد و امروز كه دشمن از راه فتنه با اسلام و انقلاب وارد جنگ شده اگر دقت كنيم مردان را از نامردان مي‌توانيم تشخيص دهيم. در همين افكار غرق هستم كه مزار شهداي هويزه از دور چشمان را نوازش مي‌كند. اشك چشم؛ زباني غماز براي افشاي راز دل مي‌شود. كعبه دل را با اشك غسل مي‌دهيم و مطهر مي‌كنيم و در گوشه‌اي وضو ساخته و وارد محوطه مزار شهداي هويزه، دانشجويان پيرو خط امام مي‌شويم. 

صداي مؤذن حالت معنوي را ملكوتي مي‌كند. كفش‌ها را درمي‌آوريم. اين وادي مقدس است. بعد از گذشتن از راهرويي تقريبا عريض؛ در چند رديف منظم شهداي مظلوم هويزه ساكت اما پرخروش آرميده‌اند؛ در دو رديف آخر دو تن از شهداي گمنام را دفن كرده‌اند و بالاي سر همه آنها مادر سيد و سالارشان سيدحسين علم‌الهدي قرار دارد. پرچم‌هاي بالاي سر هر كدام از اين لاله‌ها با حركت باد به اهتزاز درآمده است. اين صحنه بازگوكننده عظمت و اقتدار شهداي كشور است؛ شهدايي كه اگر در دنيا آزاده زيستند بعد از شهادت هم فقط ۱۸ ماه اسارت خاكشان را تاب آورده و اكنون زائران بسياري را از سراسر كشور و حتي خارج كشور پذيرا هستند. دورتادور محوطه را قفسه‌بندي كرده و آثار شهدا و عكس‌ها و نامه‌ها و زندگينامه شهداي محلي هويزه را به نمايش گذاشته‌اند. پس از يك دل زيارت كه صفت سيرشدن نمي‌توان به آن داد با ادا كردن نماز ظهر و عصر به سمت طلائيه حركت مي‌كنيم. 

مس‌ها و اكسير طلائيه 

به طلائيه نزديك شده‌ايم. طلائيه را منطقه‌اي خشك مي‌بينم كه دل نرم و نمكينش، تفته شده آفتاب سخت و سوزان آسمانش است. طلائيه، با وجود شهدايش قابي تفتان از حضور خداست. طلائيه، مس وجود را به طلاي ناب تبديل مي‌كند. به ورودي اين منطقه كه نزديك مي‌شويم يكي از خادمان با بسته‌هاي پذيرايي و سي‌دي «روايت همراهان» به استقبالمان مي‌آيد و متذكر مي‌شود كه به چه سرزمين مقدسي پا گذاشته‌ايم؛سرزميني كه هنوز از دلش لاله‌هاي خونين مردم اين ديار بيرون مي‌آيند. لاله‌هايي كه آن زمان بسان سرو، قامتي افراشته داشتند و اينك به‌ اندازه آغوش مادرشان هستند. 

بيشتر زائران كفش‌ها را از پا درآورده‌اند. به‌راستي قداست اين سرزمين كمتر از خاك مقدس طوي نيست. شهدايش هم نور خدا را ديده‌اند و پر كشيده‌اند. به همراهان كه نگاه مي‌كنم، خانواده شهدا حال و هوايي ديگر دارند. حتما ياد عزيزانشان كه در اين وادي به ديار باقي شتافتند آنها را از اطراف بي‌خبر و در خود غرق كرده است. پس از قرائت زيارت عاشورا و بازديد از منطقه طلائيه براي ادا كردن نماز مغرب و عشا تجديد وضو مي‌كنيم. خورشيد طلائيه با ما خداحافظي مي‌كند و خادمان بسيجي زائران شهداي جنوب با تكان دادن دست‌ها ما را به خداي شهدا مي‌سپارند. خوشا به حالشان. وقتي از اين سرزمين خارج مي‌شويم گويي از عرفات برگشته‌ايم. نور معرفت در دل همه مي‌درخشد و اشك ندامت و حسرت از چشمان همه جاري است و زبان در تكرار ذكرهاي مختلف لحظه‌اي ساكن نمي‌شود. با خود مي‌انديشم ما مانده‌ايم و يك دنيا عظمت، ما مانده‌ايم و يك بار بزرگ امانت، ما مانده‌ايم و يك لحظه اعجاب عملكرد شهدا، ما مانده‌ايم و پاسخ به اين سؤال كه بعد از شهدا چه كرده‌ايم؟ همه در اتوبوس ساكت هستند صدايي جز حركت چرخ‌ها بر جاده خاكي شنيده نمي‌شود. عده‌اي آهسته گريه مي‌كنند و عده‌اي هم هنوز خود را نيافته‌اند گويي نمي‌دانند كجا رفته‌اند و از كجا برگشته‌اند؛ آنها بين دنياي شهدا و دنياي خودمان سرگشته مانده‌اند. 

اين‌جا شهر «دا» است 

جاده خرمشهر را با سرعت مي‌پيماييم. ديگر هوا تاريك است. دل پنجره هم شكسته! دارد اشك مي‌ريزد! هوا نمناك است. به شهر بندري خرمشهر مي‌رسيم. اين شهر با نامش فاصله زيادي دارد. خونين شهر بيشتر مصداق دارد. كوچه‌ها غربت زده است و گاه آثاري از آن دوران را مي‌توان در گوشه گوشه شهر ديد.


نام خرمشهر، در قلبم تداعي كننده خاطرات مردان غيور و زنان مقاومي است كه توانستند باايستادگي ۳۴ روزه همدوش با ساير سربازان مدافع وطن حماسه‌اي را خلق كنند كه شياطين بزرگ استكبار و استعمار را در درك پوشالي بودن اهداف و خواسته‌هايشان متحير كرد. هر گوشه كه دلم پرمي‌كشيد ذهنم به روايت زهرا سادات حسيني در كتاب «دا» كشيده مي‌شد. حتي گاهي صداي بمب و نارنجك را مي‌شنيدم. صداي تكبير و تشييع پيكر شهدا آن هم فقط با مشايعت چند زن و جواناني كه هنوز موي بر صورتشان نروييده است با گوش دل شنيدني است. 

صبح روز هفتم فروردين - مرواريدهاي اروند 

اروند يك رود مرزي بين ايران و عراق است. اين طرف خاك ايران و آن طرف رودخانه خروشان، شهر فاو است. جمعيت زيادي براي بازديد از منطقه عملياتي كربلاي هشت و زيارت شهداي آن كنار اروند ايستاده‌اند. راوي از آغاز عمليات مي‌گويد: «سه هزار غواص عرض رودخانه را طي مي‌كنند و پس از رسيدن به خاك عراق، ديگر همرزمانشان به‌وسيله قايق‌هاي كوچك پشتيبان آنها مي‌شوند و بعد هم در يك غافلگيري بزرگ دشمن را در كنار آب به خاك مذلت مي‌كشانند.» راوي به نقل از يكي از دوستانش مي‌گويد: «عراقي‌ها چنان با خيال راحت در استراحت بودند كه اكثر اسرا را با زيرشلواري دستگير كرديم. برخي هم چنان در خواب خوش بودند كه چند لحظه‌اي به‌جاي دفاع فقط اطراف را نگاه مي‌كردند.» به‌راستي انسان از شجاعت اين جوانان مبهوت مي‌شود. پهنه اروند در برابر دل بزرگ و دريايي آنها كم مي‌آورد. آب‌هاي خروشان اروند كه با مهتاب، جزر و مد خود را تنظيم مي‌كنند در برابر خروش سربازان خميني(ره) كه ساعت دلدادگي را با ساعت ورود امامشان تنظيم كرده‌اند ، كم مي‌آورد.


به‌راستي غواصان شهيدي كه ديگر پيكرشان برنگشت و جاودانه در آب‌هاي اروند مرواريدهاي گرانقدر ايثار شدند الآن ما را به نظاره نشسته‌اند. آنها آب‌هاي اروند را با دلدادگي خود سيراب كردند. اما چرا اروند هنوز خود را بر پيكره ساحل مي‌كوبد. چرا چنان خشمگين است. اروند در زبان عربي بومي به معني رود وحشي است. دل اروند گرفته، حتماً غمي دارد كه ما نمي‌دانيم. بالاخره نوبت ما مي‌شود. ما بر سينه اروند با كشتي والفجر در حال حركت هستيم. با لمس سختي كار رزمندگان، مبهوت شجاعت آنها مي‌شويم. به طور قطع اعتقاد محكم رمز شجاعتشان بود. برخي از همسفران بر روي آب دست به دعا برداشته‌اند. 

مسجد جامع خرمشهر؛ بيت الغزل مقاومت 

صبح را گذرانديم و نمازظهر و عصر را در مسجد خرمشهر كه با وجود مجروحيت هنوز زنده است و پويا خوانديم. صفوف نمازگزاران بسيار شلوغ است. جمعيت مانند موج در دل دريايي مسجد در حال حركت بودند. شبستان و حياط مسجد مملو از زائران است. با دقت گنبد و گلدسته‌هاي مسجد را نگاه مي‌كنم تا اينكه يكي از خدام كف پوش سالن را بالا مي‌زند هنوز جاي گلوله‌ها تقريبا گود است. روي ديوارها يادگاري نوشته شده است. برخي خجالت زده شهدا هستند و برخي از آنان التماس دعا دارند و بعضي هم دلخور جاماندن از قافله شهادت هستند. گويي اين در و ديوار، ديوان عاشقانه‌اي است كه شاه بيتش را شهدا گفتند و ديگران در قافيه آن مي‌سرايند. مسجد براي مرمت نياز به ياري دارد هم يدي و هم اقتصادي و ما هم كمكي مي‌كنيم از روي عشق و علاقه به مسجدي كه با تواضع ما را در خود جاي داده است و هنوز قلب تپنده شهر است. صداي الله اكبر و جشن شادي آزادسازي خرمشهر بر فراز مسجد شهر هنوز به گوش مي‌رسد و چقدر خوب است كه ما هم بعد از گذشت حدود سه دهه در اين شادي شريك هستيم و افسوس مي‌خوريم كه چرا «محمد» نبود.


غروب غريب شلمچه 

به محل استقرارمان در مدرسه باز مي‌گرديم. هوا به شدت گرم است. بعد از خوردن غذا با وجود خستگي به سمت شلمچه حركت مي‌كنيم. در يك چشم به هم زدن مسير طولاني خرمشهر به شلمچه را مي‌پيماييم. وقتي به خود مي‌آيم در سه راهي شهادت هستيم. سه راهي كه در هر كدام قدم برداري به محبوب مي‌رسي. فكر كنم بايد نام اين محل را چيز ديگري گذاشت مثلا «ايستگاه وصال» يا «ايستگاه آخر» يا «نقطه پرواز» نمي‌دانم چرا اين فكر به ذهنم رسيد اما در اين مكان بسياري از عزيزان ما ستاره شدند و از فرشتگان استقبال كننده خود مقرب‌تر شدند.


قرائت زيارت عاشورا در منطقه عملياتي شلمچه حال و هوايي ديگر دارد مخصوصا اگر غروب آنجا باشي. خورشيد غمناك‌تر و غصه‌دارتر از هميشه، چتر خود را از سر اين خاك برمي‌دارد. گويي از رفتن دلتنگ است. اما به جايش ستارگان با اشتياق بيشتري مي‌درخشند و ماه دست و دلبازتر بر فراز اين خاك مي‌تابد. يكي از همراهان با نشان دادن يادمان شهداي شلمچه مي‌گويد: «نقل است كه ‌امام رضا(ع) هنگام ورود به ايران از اين خاك نيز عبور كرده است و نويد داده‌اند كه عده‌اي از ياران ما در اين منطقه خونشان به زمين ريخته مي‌شود.» به ذهنم مي‌رسد شهداي ما مي‌توانند همان ياراني باشند كه‌امام رضا(ع) به ايشان اشاره كرده‌اند. بعد از زيارت شهداي گمنام يادمان عملياتي والفجر پنج، سعي مي‌كنم گوشه گوشه اين خاك را زيارت كنم. هنوز ادوات جنگي بعثي‌ها به چشم مي‌خورد. حالا با شجاعت و غيرت جوانان ديروز، كودكان ما اين ادوات را به بازيچه گرفته‌اند و از سرو كول آن بالا مي‌روند. جوانان ما با درايت خاصي موانعي كه سربازان متجاوز بعثي در مسير حركت سربازان مدافع اسلام قرار داده بودند را نگاه مي‌كنند و برخي هم راه‌هايي را براي مقابله با اين موانع پيدا مي‌كنند. مطمئن هستم اگر اين جوانان بار ديگر مورد آزمايش قرار گيرند، چون آموزگاران ديروزشان براي نسل بعد از خود معلماني شجاع خواهند بود. 

صبح روز هشتم فروردين- ايستگاه آخر 

به طرف منطقه عملياتي فتح‌المبين حركت مي‌كنيم. در آنجا پس از بازديد از منطقه و قرائت فاتحه براي شهدا در گوشه‌اي به‌نام قتلگاه، نماز ظهر و عصر را مي‌خوانيم. اين آخرين نماز ما در جايي بود كه فرشتگان الهي به خاكش تبرك مي‌جستند. اين مكان بر خلاف اسمش كه فتح بود اين بار براي ما كليدي براي بسته شدن درهاي آسماني منازل شهدا در جنوب كشور مي‌شود.


بايد به سمت تهران حركت مي‌كرديم، در مسير بازگشت زائر شوش دانيال شديم. ازدحام جمعيت مانع از زيارت ما مي‌شود. نماز ظهر را اقامه مي‌كنيم. در مسير حركتمان از شهر دزفول ، شهري كه‌ آماج بيشترين حملات موشكي عراق بود مي‌گذريم تا اينكه غروب ،براي بار دوم وارد دوكوهه مي‌شويم. بعد از نماز مغرب و عشاء كه به جماعت در حسينيه شهيد همت برگزار مي‌شود با تصميم مسئولين كاروان به ستون مي‌شويم و همچون گرداني از سربازان در جلوي يكي از ساختمان‌ها تجمع مي‌كنيم. متني كه گردان حمزه در سال‌هاي دفاع مقدس هنگام عزيمت به جبهه‌ها مي‌خواندند را زمزمه مي‌كنيم؛ بايد گذشت از دنيا به آساني...» 

در محل صبحگاه يكي از يادگاران دفاع مقدس بار ديگر به معرفي اين مكان و سرداران شهيد آن مي‌پردازد و مداح كاروان با سوزي كه در سينه دارد حالت معنوي خاصي را به جمع مي‌بخشد. دل كندن از اين همه صفا و معنويت به راستي سخت است. 

با كمي دقت به اين نتيجه مي‌رسم كه دراين شب‌ها دوكوهه ديدني‌ترين لحظات را تجربه و شايد هم تجديد خاطره مي‌كند. پس از سال‌ها مردم ايران بار ديگر مي‌آيند تا سكوت غمزده او را بشكنند. مردمي كه خواهران، مادران، برادران، پدران و نوادگان شهدا هستند از جنس آنان و عاشق راهشان؛ كاش دوكوهه ما را به معرفت آنها هم برساند. وقت خداحافظي به كنار حوض حسينيه حاج همت مي‌رويم. اين حوض با شعر زيبايي كه در آن نوشته شده براي بچه‌هاي رزمنده خاطره‌انگيز است. 

هبوط 

هنگام رفتن است چهره‌ها دو حالت دارد. در قاب رخسار، نقاب شادي موج مي‌زند از حضور معنوي در اين مكان و تجربيات شيرين و خاطرات دلپذير و اتفاقات جالبي كه در طول اين مسير افتاده است و درپس آن نقاب، دلخوري از ترك دوستان آسماني، ترك خاكي از تبار آسمان. خداحافظ كربلاي ايران، جنوب هميشه جاويدان. با تكان دادن دست‌ها با دوكوهه رسما خداحافظي مي‌كنيم و به شهدا التماس ديدار مجدد مي‌گوييم. 

ساعت ۹ صبح نهمين روز از سال جديد دوباره در تهران هستيم. بالاخره ساختمان ناحيه شهيد بهشتي از دور رخ مي‌نماياند. اتوبوس با طمأنينه ترمز مي‌كند. ساك‌ها از اتوبوس بيرون مي‌آيند. مسافران خاك‌آلود، صحنه زيبايي را خلق كرده‌اند. دور هر ساك يا چمدان گروهي حلقه زده‌اند و فارغ از دنياي پرهياهوي اول سال شهر بزرگ تهران، در حال خوش و بش و خداحافظي هستند. كودكان دنياي شادتري دارند و دوستان بسياري پيدا كرده‌اند. بزرگترها همه معتقدند؛ سفري روحاني و پرفيض را به پايان رسانده‌اند و همه براي هم دعا مي‌كنند كه ادامه دهنده راه شهدا باشند.
راهي خانه مي‌شوم. احساس مي‌كنم چيزي را در اين سفر جا گذاشته‌ام... دلم را در جنوب.

منبع:هفته نامه یالثارات الحسین(ع)